من همیشه با تصمیمای یهویی مخالف بودم. تصمیمی که خلق الساعه توی ذهنت شکل بگیره، در اثر جَو زدگی یا قرار گرفتن در محیطی جَو زده، یا شنیدن حرف های یه آدم جَو گیر! اما عمیق تر که فکر کردم، دیدم جو زدگی از خصوصیات جوانی ست. تصمیمات یهویی و به قولن " انقلابی" و "آرمان گرایی" هایی که بزرگتر ها خوب بلدن بهشون بخندن. نزدیک سال تحویل بود که اومدم فال حافظ بگیرم، یهو چشمم به قرآن کنارش در سفره ی هفت سین افتاد. دستم رفت سمت قرآن و خواستم برای اولین تصمیم سال جدیدم استخاره بگیرم. البته واژه ی استخاره برای انجام دادن یا ندادن تصمیمی هست که آدم توش دو دله. دقیق تر اگه بخوام بگم، پیش خودم گفتم این همه سال فال حافظ گرفتی و سال بعد باز هم با همون نیت سال های قبل فال گرفتی. این دور باطل تا کجا ادامه پیدا کنه؟ یبار بیا جای حرف بنده ی خدا، ببین خود خدا چه حرفی باهات داره.
یه آیت الکرسی خوندم و لای قرآن رو باز کردم، چشمم افتاد به سوره ی عصر و این آیه: والعصر! ان الانسان لفی خُسر... سوگند به زمان! که انسان همواره در خسران و ضرر است. کمی فکر کردم که چرا خدا چنین آیه ای رو برام در نظر گرفته. چرا اصن خدا با اون خداییش بخواد به چیزی قسم بخوره که ای آدم! راست و حسینی دارم قسم میخورم برات، د باور کن پدرسوخته! یعنی اهمیت این سوژه برای خدا اونقدر زیاد بوده که قبل شروع حرفاش خواسته برامون قسم بخوره! خدایی که به قسم خوردن نیاز نداره، جایی مجبور میشه به بنده ش بگه که منو قبول نداری؟ اوکی. پس سوگند به زمان! زمان رو که قبول داری؟ سوگند به این زمان که کل زندگیت رو به بطالت گذروندی...
اگه خدا به چیزی قسم بخوره، پس اون چیز کم اهمیت نیست. اما سوالی که توی ذهنم ایجاد کرد این بود که: ربطش به من چیه؟ همون موقع سال تحویل شد و فامیل و خانواده در حال تبریک و روبوسی و من یه گوشه روی مبل با قرآن توی دستم غرق افکارم بودم که از این حرف خدا چه برداشتی باید کرد و چه پیامی واسه من داره؟ هرچی بیشتر فکر کردم بیشتر بالا رفتم، مثه حس اولین نخ سیگاری که دودش رو میدی توی ریه. با این تفاوت که کنترل همه چی دست خودم بود، میتونستم دیگه فکر نکنم و از این اوج گرفتن منطق و استدلال توی مغزم بکشم بیرون، یا اینکه بیشتر فکر کنم و برسم به اون نوک قله ای که خدا پیامش رو برام گذاشته.
در خلال فکر کردنام، پرده های زیادی از جلو چشمام کنار رفت. اینکه چقدر از وقتم در طول زندگی هدر میره. اگه قرار باشه شصت سال زندگی کنم و روزی بیشتر از 8 ساعت نخوابم، عملن 20 سال از عمرم رو به شکل خالص فقط خوابیدم! خواب یه نیاز منطقی و عقلانیه و نمیشه بیخیالش شد، پس دو سوم باقی مانده ی عمر فرضیم هنوز دست خودمه که چطور بگذرونم. بیشتر که فکر کردم دیدم حتا برای حمام و دستشویی هم اگه دقیقه ها رو به حداقل برسونم، باز تا شصیت سالگی حدود چهار سال صرف اینا میشه فقط! چهار سال!!! تو چهار سال میشه یه لیسانس گرفت:))
هرچی بالاتر میرفتم و بیشتر فکر میکردم، دیدم چه افکار و مشغله های بیهوده ای من دارم که اگه بخوام تا شصت سالگی ادامه شون بدم، دست کم 40 سال از عمرم رو به شکل خالص هدر میدن. خب این افکار و مشغله های بیهوده چی هستن؟ در صدر همه شون فضای مجازی. تلگرام و اینستاگرام، دوست های مجازی و رفاقت های مجازیم با آدم هایی که یا تا حالا ندیدمشون، یا سالی یک بار به زحمت شاید ببینمشون. و از اونجایی که همیشه من سعی میکنم تو رفاقت هام چیزی کم نذارم، عملن این بخش از مشغله ها و افکار زمانم رو با سرعت برق و باد میسوزونن. مگه آدم چند سال عمر میکنه که بتونه برای هر چیزی وقت بذاره. مگه این فضای مجازی تمومی هم داره؟ سال به سال گسترده تر و متنوع تر میشه و خلوت آدم رو ازش میگیره. فارغ از اینکه اصن همه ی رفیقای مجازیت هم به همون اندازه که بهشون بها میدی برات ارزش و اهمیت قائل باشن یا حتا بیشتر، بازم نمیصرفه. هرچی حساب کردم تو مغزم دیدم نه، انصافن نمی ارزه!
شاید نوشتن این آپ و این تایمی هم ک براش دارم میذارم وقت سوخته باشه ولی خب فکر کردم بی انصافیه اگه توضیح ندم که چرا دیگه نت نمیام و نخواهم اومد. که چرا دیگه با خیلی هاتون ارتباط و معاشرتی نخواهم داشت، چون مجازیه و روح نداره و قابل لمس نیست، پس وقت تلف کردنه. چرا دیگه وارکرفت و کالیمدور و سایتا و فعالیت ادبی و نویسندگی و سایر قرتی بازی هایی که زمانی بهشون دلخوش بودم دیگه به کفشمه و لزومی نمی بینم سرسوزنی وقت حرومشون کنم. اگه رفیق خوبی بودم که هیچی، اگرم رفیق بدی بودم و خطاهایی ازم سر زد، پنالتی بگیرید برا بارسلونا:)) البته رئال و پیگیری بازی هاش هم برام دیگه اهمیتی نداره. آدم باید توی عمر کوتاهش اولویت های زندگیش رو مشخض کنه و هرچی زودتر بهتر، مرگ یبار شیون هم یبار. چیزایی رو ک برات موندنی نیست هر چ زودتر بذاری کنار سود کردی. سود ک البته نه، جلو اتلاف مضاعف وقت و ضرر بیشتر رو گرفتی. شاید خیال کنید این تصمیمم خیلی ژانگولرانه هست ولی خب، درست یا غلط... تصمیم خودمه و یکی از فواید این آپ اینه ک هم برای شما و هم برای خودم یه مثال و نمونه میشه از اینکه مسعود چقد اراده داره و چقد مرد عمله و خلاصه اینکه چقد روی حرف و ادعاش میشه حساب باز کرد. البته راستشو بخوام بگم، اینکه شما چی فکر میکنید مهم نیست دیگه، این آپ رو بیشتر از هرکسی برای خودم نوشتم. تا خودم یادم بمونه...
ما را در سایت Renegade دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38