و بعد از همه ی اینها من دوباره اینجا هستم، اما اون خوش خیالی و حسن ظن سابقم رو تقریبن نسبت به همه از دست دادم. اما راضی هستم... به قول سرسی لنیستر، هرچقدر آدمای بیشتری رو دوست داشته باشی، بیشتر ضربه میبینی و کارهایی براشون میکنی که عقل سلیم هیچوقت بهشون تن نمیده. پس منم یه دایره دور خودم کشیدم و به هیچکس اجازه ی ورود بهش رو نمیدم. همیشه همه ی فرض ها و احتمالات رو در قبال بقیه در نظر میگیرم و اینطوری میشه که دیگه هیچوقت دوباره غافلگیر نمیشم و اون درد قدیمی رو تجربه نمیکنم. البته اینطوری خیلی از شیرینی ها و خوشی های رفاقت با بقیه رو از خودم دریغ میکنم ولی فکر که میکنم میبینم می ارزه! می ارزه مثل یک زامبی نسبت به همه بی تفاوت باشی ولی با خیال راحت بدونی دیگه هیچکس نمیتونه اذیتت کنه :)
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان
گرم بود گلهای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم