خیلی سخت بود اینجا رو دوباره آپ کنم. به حضور بردیا عادت کرده بودم...سه سال ناقابل... چقدر زود گذشت...چه آتیشایی باهم سوزوندیم... هنوزم وقتی یادشون میکنم خنده م میگیره. هی روزگار! تف...دارم وارد دوره ی جدیدی از زندگیم میشم... یجور دگردیسی رو رد کردم. با تشویق بردیا میخواستم آلمانی بخونم ، ولی با رفتنش...بیخیال شدم. فرقی نمیکنه به خاطر کی یا به عشق کی کاری رو انجام میدی... اگه برای کسی جز خودت باشه دیر یا زود انگیزه کم میاری. منم تصمیم گرفتم خودم رو ببینم و بسنجم و برای چیزی که خودم دوست دارم تلاش کنم... دوباره برگشتم تو خط ترجمه، تخمین میزنم تا پایان سال ۹۷ دست کم ۱۰ جلدی ترجمه کنم. چاپ شدنشون با خدا. از اون طرف... تغییر رشته که مدتها منتظرش بودم ردیف شد. خیلی تحقیق کردم و دیدم مهندسی هوافضا رو خیلی دوست دارم. ایشالا یه موشک میسازم مخصوص برج ترامپ...کادو تولد و شایدم کادوی مرگ... میفرستم براش... خخخخولی جدا از شوخی...حس اعتماد به نفسی که مدت ها نداشتم دارم دوباره بدست میارم. بردیا خیلی چیزا رو میدید که من نمیدیدم. همیشه میگفت دوستی با آدمای خاله زنک و ضعیف، خود تو رو هم ضعیف و حقیر میکنه در حد اونا. کوته فکر و تنگ نظر میشی و دائمن به فکر شوآف هستی که حقارت کولی وار وجودت رو به رخ بقیه بکشی و ابراز وجود کنی. من این مدت یاد گرفتم برای کسی جز خودم نباید نفس بکشم،تلاش کنم، زندگی کنم Renegade...
ادامه مطلبما را در سایت Renegade دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 19:55